سخنرانی هومر آبرامیان در همایش بزرگ « فرهنگ باستان »

 

31-27  اکتبر   2004        10 - 6  آبان 1383

دانشگاه بروکسل – بلژیک 

با همازوری : کانون اروپایی برای آموزش جهان بینی زرتشت بنیاد فرهنگی داود ابتهاج ؛ انگلستان = انجمن زرتشتیان فرانسه = انجمن فرهنگ باستان ؛ تاجیکستان  = انجمن پیوند ؛ تاجیکستان = و انجمن رودکی فرانسه 

 

رستم و سهراب از دیگاه زرتشت

 

هر ایرانی از دوران کودکی تا کهن سالگی ؛ سدها بارسرگذشت  اندوهبار سهراب را شنیده و و زانو بزانوی رستم در غم جانکاه او گریسته است .

سخنسرایان ؛ نگارگران ؛ چامه سرایان ؛ خنیاگران و دیگر هنرمندان ایرانی ؛ هر یک بنوبه خود کوشیده اند تا کرانه های نادیده ای از این غمنامه را بنمایش بگذارند ؛ اما در هزار سال گذشته هیچیک ازاین فرزانگان نکوشیدند که این داستان را در پیاله پیام زرتشت بریزند  واز آن دیدگاه  بتماشای ارزشها بنشینند.

در چند دهه گذشته فرزانگان بزرگ نامی مانند شاهرخ مسکوب ؛ فریدون جنیدی ؛ جلیل دوستخواه و چند تن دیگراز بزرگان فرهنگ و ادب ما  کوششهای بسیار ارزشمندی در راستای شاهنامه شناسی در پیوند با  اوستا بجا آوردند و کوشیدند تا برخی از رمز و رازهای پنهان در شاهنامه را از راه اوستا شناسی باز گشایی کنند ؛ اما هیچ کس نکوشید تا شاهنامه را از دیگاه گاتها  بر رسی کند .

این جای خالی از آن رو است  که فرزانگان و هنرمندان ایرانی دیر زمانی است که با جهان بینی زرتشت بیگانه مانده اند . از این رو پس از هزار سال که از زندگی شاهنامه می گذرد هنوز هم سهراب را پهلوان بچه پهلو شکافته ای می دانند که شور دیدن پدر او را به ایران کشید تا دست زور آور رستم گل سرخی بر پهلویش بکارد و  آن جنگل جوانه امید را ؛ از درخت پر شاخ آرزو جدا کند .  (1)

فرزانه ی ارجمندی بنام ایرج طبیب نیا دریک نامه ی بسیار خواندنی بنام ( در ستیز رستم و سهراب )  چاپ انتشارات فردوسی در بخشی زیر نام : ( در این داستان سخن بر سر چیست؟)  کوشیده است تا دیدگاههای گوناگون را فراروی خوانندگان خود بگذارد  ؛ با سپاس از کوششهای ارزنده این فرزانه ی گرامی  ؛ در اینجا به برخی از این دیدگاهها از دفتر ایشان اشاره می کنم :

1-  ( نظر شایع و مقبول همان است که از ظاهر متن دستگیر می شود ؛ گرایش نهاد انسانی و کشش قومی به اشک افشاندن برای بی گناهی که مرگ ظالمانه ؛ بی جهت ؛ و نابهنگام بر او چیره شده است . بویژه که جوان و تازه سال هم باشد . این «  ... بر آمده از مردم و سرزمینی است که جوان و مرگ جوان برایش به عنوان یک اسطوره قدیمی و شاید قدیمی ترین اسطوره ها وجود دارد ؛ که نمونه هایش را در سهراب و سیاوش و علی اکبر و قاسم و ...داریم »   (2 )

2-   نظر دیگر آن است که رستم پی برده که سهراب فرزند اوست و چون خویش را بر سر دو راهه ی انتخاب « مهر وطن » و « مهر پدری » یافته ؛ راه نخست را بر گزیده است : این تردید رستم با تردید « هملت »  قابل مقایسه است ؛ منتهی شکسپیر آن را بیان می کند ولی فردوسی در پرده می پوشاند و خواننده را به تفکر وا می دارد .

*  « در داستان رستم و سهراب غرور ملی و سابقه ی جهان پهلوانی به رستم فرصت نمی دهد که بگفتار نو رسیده جوانی که از توران بجنگ او آمده است توجه کند ... رستم احساس و عاطفه را زیر پا می گذارد تا آنجا که هر چه سهراب نشان پدر از او می خواهد رستم از بیم شکست ایران و سرافکندگی بگفته هایش اعتنایی نمی کند »  (3)

* دارندگان این نظر ؛ آن را کاملا مبتنی بر گفته ی خود فردوسی می دانند که در داستان رستم و اسفندیار بر سبیل مفاخره ؛ رستم به اسفندیار ابراز می دارد :

                           همان   از   پی   شاه   فرزند   را                             بکشتم   دلیر   خردمند    را

                   که گردی چو سهراب دیگر نبود                             به زور و بمردی و رزم آزمود

شاعری در این که رستم سهراب را به خاطر «  مهر میهن » کشته اینگونه گفته است :

                          گر پسر خصم وطن باشد بایدش پهلو درید

                                                                             مهر میهن بایدت از تهمتن آموختن ( 4 )

4  - نظر دیگر حاکی از آن است که این نبرد ؛ نبردی میان « کهنه » و «  نو »  و میان « پیر » و « جوان » بوده است .

*  در این داستان رستم مظهر پیری و کهنگی است و سهراب نماینده جوانی و نوی  در یک چنین جهان بینی  کهنگی و سنت است که بر نو آوری غلبه می کند ( 5 )

*  برخی از طرفداران نظریه ی « ماتر یالیسم دیالکتیک تاریخی »  و معتقد به اینکه نبرد طبقات « موتور تاریخ »  است بروز چنین نبردی را در جوامع بشری بعید نمی دانند : « تاریخ بشریت جنبشی همیشگی است از قلمرو ضرورت به پهنه ی آزادی و آنرا پایانی نیست . در یک جامعه طبقاتی نبرد هرگز بپایان نمی رسد و جنک (تضاد ) میان نو و کهنه ؛ میان حق و باطل در جامعه بدون طبقه ( در دوران تسلط پرولتاریا ) همچنان ادامه دار خواهد ماند . ( 6 )

*  بر اساس ( داستان ادیپ ) (7) نیز تحلیل هایی صورت گرفته است . برخی از مفسرین ایرانی با توسل به عنصر « پدر کشی » در داستان ادیپ ؛ قائل به عنصر پسر کشی در داستان رستم و سهراب هستند و دامنه سخن را به مباحث جامعه شناسی و روانشناسی کشانده و می گویند : در آداب و تفکر غرب « پدر کشی » به معنای توفیق نسل نو است بر نسل گذشته ؛ و تمایل به برتری جویی و نو گرایی است بر سنت گرایی . حال آنکه در سازمان اجتماعی و شاید دستگاه فکری « شرق »  قضیه بر عکس است . سنت گرایی و سنت گرایان مجالی به نو جویان و حتی نو باوگان نمی دهند »  . سپس بر پایه این استدلال ؛ یکی از عوامل عقب ماندن جوامع شرقی را در این جریان می بینند . ( 8 )

*  این نظریه از جهاتی درست می نماید . اما از جهاتی دیگر می توان این خرده را هم بر آن گرفت که در شاهنامه و در تاریخ پسرانی که پدر را کشته اند نیز هستند . یک نمونه آن ضحاک است ؛ نمونه دیگر آن گشتاسب است . در تاریخ ایران هم نمونه ها بسیارند . از سوی دیگر ؛ در شاهنامه سیاوش و اسفندیار هستند که هر یک به گونه ای پدر هایشان سبب ساز نابودی آنها می شوند . سیاوش بخاطر عشق کیکاووس به سودابه ؛ و اسفندیار بخاطر عشق گشتاسب به گسترش دین بهی ( 9 ).  و البته هر دو پدر ؛ در باطن ؛ عاشق حفظ قدرت پادشاهی  ؛ از این روی شاید بتوان گفت که این ماجرای « پسر کشی »  ممکن است از اندیشه های خود فردوسی باشد .

5 نظر یکی از پژوهندگان معاصر نیز در خور توجه است . ایشان نوشته اند که :  « ... دیگر از گره های بزرگ روانی آدمی حسادت نسل پیر به نسل جوان است ؛ چیزی که من ( عقده ی رستم ) خوانده ام . موضوع داستان رستم و سهراب چیزی جز بیان این عقده ی روانی نیست (10)

6 از منظرگاهی دیگر گفته می شود که این سهراب که « هنوز بوی شیر آیدش از دهان »  علیه نظام موجود قیام کرده و سزایش مرگ است :

                              به رستم دهم تاج و تخت و کلاه                نشانمش بر گاه کاووس شاه

                              به  گیرم  سر  تخت  افراسیاب                  سر  نیزه  بگذارم  از  آفتاب

                              چو رستم پدر باشد و من پسر                  نباید   بگیتی   یکی   تاجور

این زمینه مجال بحث های گسترده ای را فراهم آورده است ؛ در زیر با شمه ای از برداشت های چند تن از پژو هندگان در این مورد آشنا می شویم : 

*   مشروعیت پادشاهی در سنت آن زمان داشتن فره ایزدی است ؛ این یک( فیض الهی ) و یکی از پایه های اصلی ارکان حکومت است . پس نشاندن رستم ؛ که آن فره را ندارد ؛ بر جای کیکاووس ؛ هر چقدر هم نادان و نا سپاس ؛ طغیان علیه نظام حکومتی و ایزد است . حال آنکه رستم هم نظام را پاس می دارد و هم خدا را . تضاد اصلی رستم و سهراب در اینجا است اما این سر کشی سهراب ریشه در شرارت ندارد . « تضاد میان او و رستم در این مورد تضادی عمیق و روشنگر است .... سر کشی سهراب را با میزانهای انسانی نمی توان سنجید ؛ از آن رو که در نهایت امر سر کشی او در برابر خواست خدا است (11)

7 تعبیر دیگر در زمینه تاریخ است . این داستان را « بیان واقعیت دردناک تاریخ گذشته »  می دانند و می گویند « تضادی که پایه ی تراژدی رستم و سهراب است ؛ تضاد داد است با بیداد و آنچه تراژیک است سر نوشت « داد » است که در طول تاریخ مقهور بیداد بوده است (12)

8-  در زمینه هستی شناسی نیز داستان را بررسی کرده و گفته اند که آن « تمثیلی است گویا و روشن در برخوردها و صدمات بی حاصل آدمی ... جنگ رستم و سهراب شدیدترین و فجیع ترین نوع بر خورد آدمی را مشخص می سازد . در جدال رستم و سهراب زندگی پر تلاش آدمیانی که همه فعالیت های آنان بر ضد خودشان خواهد بود نشان داده می شود .  در این جدال سهراب بسوی مرگ و نیستی می رود و رستم هم البته از زندگی بیزار می شود ...(13)

9 گفته شده است که فردوسی خود ماجرای تلخ با پسر جوان خویش داشته و نا کامی پسر و تندی خود را با او ؛ بدین گونه باز گو کرده است . (14)

10 = فرضیه ای دیگر کلا در زمینه عرفانی بیان شده است . و آن ؛ داستان رستم و سهراب را موضوع مبارزه رستم با نفس اماره اش بشما ر می آورد ( 15 )

و آخرین نگرش بسوی عرفان است؛ می گوید: « ...  ضرورت بررسی امکان حضور عناصر عرفانی در شاهنامه از آن جا است که برخی از پژوهندگان ؛ متن شاهنامه را بکلی فاقد اندیشه های عرفانی می دانند در حالی که صاحب نظرانی هم هستند که خلاف این را ابراز می دارند . از مطالعه آرای ایشان چنین بر می آید که شاهنامه فردوسی برای اندیشمندان پس از فردوسی دریچه ای بوده است جهت آشنایی با عرفان ایرانی پیش از اسلام ؛ بعبارت دیگر می توان شاهنامه فردوسی را یکی از حلقه های پیوند ادب و عرفان ایران پیش از اسلام به فرهنگ پس از آن به شمار آورد .  با مروری بر تاریخ و آغاز گسترش جنبش عرفانی ایران در می یابیم که این نهضت کما بیش از هنگامی آغاز شد که ایرانیان چون دانستند دویست سال قیام های نظامی و سیاسی شان برای پس راندن حکومت تازیان به هیچ نتیجه ای نرسیده است راهی تازه بر گزیدند . پایه گزاران و طلیعه داران عرفان ایرانی ؛ اندیشمندان و ایران دوستانی بودند که با حربه ای مشابه به جنگ با اسلام بر خاستند تا قدرتش را از درون متلاشی کنند (16 )

فردوسی که از زمره همین ایران دوستان بود چگونه می توانست نسبت به این نهضت و این حربه بی اطلاع باشد ؟ پس چنانچه فردوسی را یکی از نخستین عرفانی نویسان پس از اسلام بنامیم سخنی بگزاف نگفته ایم  (17)   در ستیز رستم و سهراب رویه 42

اینها نمونه هایی بودند از دیدگاهای برخی از فرزانگان ایرانی پیرامون داستان رستم و سهراب که بکوشش فرزانه ی گرامی ایرج طبیب زاده در نامه ی ارجمند ( ستیز رستم و سهراب ) گرد آوری شدند ؛ می بینیم که :

                           هر کسی از ظن خود شد یار من                  از درون من نجست اسرار من

از میان همه ی فرزانگانی که در این دفتر از دریافت هایشان  نمونه هایی برگرفته شد ؛ هیچیک کمترین اشاره ای به جهان بینی گاتهایی  نداشتند ؛ بروشنی پیدا است که هیچیک از این بزرگان فرهنگ و ادب ایران زمین با درونمایه پیام زرتشت آشنایی ندارند. آن فرزانه ای که می گوید : ( ...   مشروعیت پادشاهی در سنت آن زمان داشتن فره ایزدی است .... ) فراموش می کند که فریدون  با خیزشی جانانه ضحاک را بزیر کشید و بر جای او نشست و کیخسرو نیز هنگامی که خود را برای نبرد با افراسیاب آماده می کرد ؛ در اندیشه فره افراسیاب  نبود  . در بند نهم از سرود سی و یکم از سرودهای مینوی زرتشت می خوانیم  :

 

ای مزدا اهورا ؛

 از توست پاکی و پارسایی ؛

از توست خرد مینوی جهان ساز .

 تو به آدمی آزادی گزینش راه داده ای

 تا راهبر راستین خویش را بر گزیند

 و از راهبر دروغین سر بتابد .     ( مشروعیت پادشاهی در فیض الهی نیست  و پادشاه اگر نادان و             

                                                            ناسپاس باشد باید با او ستیزید و از اریکه ی پادشاهی پایینش

                                                            کشید )

 

10/31

آنگاه ؛ از میان آن دو ؛

 مردمان می باید ؛

راهبری راستین برای خویش بر گزینند

 که درست کردار باشد

 و اندیشه نیک را بیفزاید

ای مزدا ؛

هرگز راهبری فریبکار؛

با وانمود به راستی و پاکی ؛

نمی تواند آورنده ی پیام تو باشد       ( فره ی ایزدی ندارد )

 

18/31

پس شما هیچیک ؛

 به گفتارها و آموزشهای دروند

گوش فرامدهید ؛ زیرا دروند

بیگمان خانه و ده و شهر و کشور را

به ویرانی و تباهی می کشاند .

پس در برابر دروند بایستید و با او برزمید    (کاری که کاوه و فریدون و کیخسرو کردند )

 

1/33

هر کس در این جهان ؛         ( پادشاه از زمینه ی فراخ « هر کس »  بیرون نیست )            

 کردارش می باید بر پایه ی راستی؛

 که آیین بنیادین زندگی است باشد .

راهبر می باید ؛

 با دروندان و راستان

 و همچنین با آنانیکه کردار نیک و بدشان

بهم آمیخته است رفتار کند

 

2/33

هر کس که با اندیشه و گفتار و کردار ؛

با دروند می ستیزد ؛                            «  پادشاهان زشتکار در ردیف دروندان اند »

و یا به او و پیرو او راه می نمایاند ؛

با باور و با دلبستگی ؛

 خواست مزدا را بجا می آورد .  

 

و آن فرزانه ای که فردوسی را « نخستین عرفانی نویس پس از اسلام » می نامد بما نمی گوید که فردوسی از کدام ( عرفان ایرانی ) چیز می نوشت که سنگ زیر بنای آن عرفان  را زرتشت پی نگذاشته بود . بدون شناخت زرتشت و گاتهای او   چگونه می شود از ( عرفان ایرانی پیش از اسلام ) سخن گفت .  

فرزانه ای که هوا دار « ماتر یالیسم دیالکتیک تاریخی »  است و  « تاریخ بشریت را جنبشی همیشگی و بی پایان از قلمرو ضرورت به پهنه ی آزادی » می شناسد آیا هر گز شنیده است که زیباترین و رسا ترین سخنان را در راستای « ماتریالیسم دیالکتیک تاریخی » زرتشت گفته است .

در بر رسیهای فراخدامن اینگونه جستار ها از سوی پژوهشگران ایرانی ؛ از همه ی فرزانگان جهان و از همه ی دورانها و از همه ی فرهنگها  نام برده  می شود بجز زرتشت و این نه به شوند کم مهری فرزانگان ایرانی نسبت به این بنیان گذار تاریخ اندیشه گری است ؛ بلکه چنانچه گفتم تنها به شوند بیگانگی با این اندیشمند بزرگ است ؛ و شاید کوشش بد فرجامی که از سوی دوست و دشمن  بکار گرفته شد تا از این بزرگمرد تاریخ اندیشه ی یک ( پیامبر )  بسازند و او را در کنار دیگر پیامبران سامی بگذارند ؛  فرزانگان خردگرا را از اوگریزان کرد چرا که خرد گرایان و دین سازان در هیچ زمینه « آبشان بیک جوی نمی رود»

امروز بایسته ترین کار فرزانگان ایرانی این است که زرتشت را از این تن پوش پیامبری بیرون کشند و او را در جای شایسته خود بنشانند .  تن پوش « پیامبری »  برازنده ی بالای بلند زرتشت نیست و از ارج او می کاهد .  اما این شدنی نخواهد بود مگر با شناخت درست  پیام ورجاوند او .

پر ارج ترین واژه ای که پس از ( مزدا ) در سرودهای زرتشت بکار رفته است ؛ واژه ی « اشا»  است ؛ این واژه را برخی به ( راستی ) برگردان کرده اند و گروه دیگری آنرا « هنجار » دانسته اند .

زرتشت بی آنکه از یارمندیهای ( روح القدس و الهامات غیبی و پیام رسانی جبرییل )  بهره گرفته باشد تنها از راه خرد و اندیشه ی خود به دو راز بزرگ هستی پی برد : نخست اینکه دانست که در جهان هستی هیچ باشنده ای جداسر و ایستاده بخود نیست ؛ همه ی باشندگان ؛ از کوچکترین ریزه ها تا بزرگترین کهکشانها بیکدیگر پیوسته و وابسته اند  .

و دوم اینکه دانست که سراسر هستی در زیر فرمان( هنجار )ی به سر می برد که مزدا  یا آن دانش بزرگ کیهانی برای آن بر نهاده است  ؛ از آنجایی که آدمی هم  مهره ای است همانند دیگر مهره ها و پیوسته به همهی مهره های هستی ؛ پس همه ی آن بر بست هایی که بر سراسر هستی فرمان می رانند ؛ بر تن و جان و روان آدمی نیز فرمانروایی دارند ؛ بنا براین  بهزیوی   از آن کسی است که « اشا » را بشناسد و اندیشه و گفتار و کردار خود را با آن هماهنگ کند ؛ شناخت ( هنجارجهان ) آن دانش بزرگی است که فردوسی آنرا بن پایه و بنمایه توانمندی آدمی می بشمار می آورد  :

                                           توانا بود هر که (دانا) بود             ( بدانش  ) دل پیر برنا بود

کسی که در کار سرودن بزرگترین رزمنامه پهلوانی است ؛ توانایی را در( تهمتنی  ) نمی داند ؛ در ( دانایی ) می داند و این (دانایی) بسیار فراتر از دانش پزشکی و مهسازی و سپاهیگری و کیهان شناسی و دانشهای دیگر است ؛ این ( دانایی ) ؛ شناخت « اشا»  یا همان « هنجار فرمانروای بر هستی » است . پس            ( توانا یی ) از آن کسانی است که از راه خرد و اندیشه ( هنجار هر چیز ) را بشناسند و جنبش و جهش خود را با آن هماهنگ سازند . تن آدمی ساده ترین نمونه ای است که می توان نشان داد   :

می دانیم که بدن ما از اندامهایی مانند مغز و دل و ریه و جگر و روده و جز اینها  سازمان یافته است ؛ هر یک از این اندامها بی آنکه ما دستی در کار آنها داشته باشیم به کار خود ادامه می دهند ؛ اما به چیزهایی نیازمندند که فراهم آوردن آن چیز ها خویشکاری ماست ؛ مانند هوای پاک و خوراک و نوشاک شایسته و پوشاک بایسته و جز اینها ؛ اگر ما بتوانیم اینهمه را بشایستگی فرادست بدن خود بگذاریم  ؛ وافزون برآن  خود را به فروزه هایی مانند نرمخویی ؛ مهربانی ؛ امیدواری  ؛ دلیری و داد و دهش بیاراییم می توانیم سالهای زیاد همراه با بهترین  شادمانی به زندگی دراز خود ادامه دهیم ؛ اما اکر نتوانیم اینهمه را فراهم کنیم ؛ و بجای آن  از هوای آلوده و  خوراک و نوشاک ناشایست که امروزه در سراسر جهان به ارزانی و فراوانی فرادست همگان هست و« بزور فراگفت های بازرگانی بخورد مردمان داده می شود»  بهره بگیریم  و از سیگار و نوشابه های زیانبار و داروهای هوش ربا هم رو ی نگردانیم و افزون بر اینها خود را به فروزه هایی مانند رشک و آز و نیاز و ترس و خشم و کینه و خرافه پنداری بیاراییم ؛ نا گفته پیدا است که  از تندرستی و شادمانی بی بهره خواهیم ماند و تیره روزیبما رخ نشان خواهد داد .

پس شناخت شایست و ناشایست ؛ بسته به شناخت ما از « اشا » ی بدن است  , همچنین است شناخت         « اشا » در پیوند های خانوادگی و شهریگری و کشورمداری و جز اینها ؛ کسی که « اشا» ی اتومبیل خود را نشناسد آنرا ( جوانمرگ ) می کند  و آن دیگری که  « اشای»  اتومبیل خود را شناخته است سالهای بیشتری  همراه با رامش بیشتر از آن بهره خواهد گرفت . پس بزرگترین دانشها ؛ دانش « اشا شناسی »  است و کسانی که « اشا » را می شکنند و اندیشه و گفتار و کردارشان  وارن « اشا » است جز تیره روزی ؛ دستاورد دیگری را نباید چشم داشته باشند   .

 

درمیان همه ی فرزانگان ایرانی تنها کسی که پیام راستین داستان ( رستم و سهراب ) را دریافت  خود فردوسی بود و جز او کس دیگری سدای  شکستن « اشا » را در پرده پرده های این داستان نشنید .

اینک ازاین دیدگاه  داستان (  رستم و سهراب )  را به بررسی می نشینیم تا دگرگونگی ارزشها را تما شا کنیم  .

فر دوسی در پیشگفتار داستان ؛  سر نخی بدست ما می دهد تا ما را به این چشم انداز رهنمون شود  :

یکی داستان است پر از آب چشم                 دل نازک  آید  ز رستم  بخشم

چرا باید از رستم بخشم آمد ؟ مگر نه اینکه رستم  نماد  تمام  نمای ملت ایران است ؛ پس چرا باید از چنین ابر پهلوانی که آرمانشهر ملت ایران است  بخشم آمد ؟ 

رستم کسی است که فرهنگ و تاریخ آرمانیایران با او گره خورده است ؛ ایران بدون رستم ؛ درپندار هم نمی گنجد ؛ همچنانکه رستم بدون ایران نا تمام می ماند .

« زندگی رستم واقعی نیست . تولد و کودکی و مرگ او همه فوق بشری و یا شاید بتوان گفت غیر بشری است

ولی با اینهمه مردی حقیقی تر از رستم و زندگی و مرگی بشری تر از آن او نیست . او تجسم روحیات وآرزوهای ملتی است .  این پهلوان ؛ تاریخ = آنچنان که رخ داد  =  نیست ولی تاریخ است  آنچنان که آرزو می شد .   واین  « تاریخ  » برای شناخت اندیشه های ملتی ؛ که سالهای سال چنین جامه ای بر تصورات خود پوشاند   ؛ بسی گویا تر از شرح جنگها و کشتارهاست . از این نظر گاه افسانه رستم ؛ از اسناد تاریخ ؛ نه تنها  حقیقی تر بلکه حتی واقعی تر است . زیرا این یکی نشانه ایست از تلاطم امواج و آن دیگری مظهری از زندگی پنهان اعماق . اما با اینهمه افسانه رستم تنها ساخته ی  آرزو نیست ؛ واقعیت زندگی در کار  است. این نیرومندترین مردان در جنگ با سهراب طعم تلخ شکست را می چشد و در نبرد با اسفندیار  در می ماند و سر انجام مرگ که چون زندگی واقعی است او را در کام خود می کشد

پهلوانان شاهنامه مردان آرزویند که در جهان واقعیت به سر می برند . چنان سر بلندند که دست  نیافتنی می نمایند ؛ درختهایی راست و سر به آسمان ولی ریشه ها در خاک ؛ و به سبب همین ریشه ها  در یافتنی و پذیرفتنی .  از جنبه زمینی ؛ در زمین ؛ و بر زمین بودن ؛ چون مایند و از جنبه ی  آسمانی تجسم آرزوهای  ما و از هر دو جهت تبلور زندگی . ( 1 )

 

این درست است که رستم سرشتی برتر و منش والاتر از ما دارد  ؛ اما اینهم در ست است که آدمی است همانند ما و سر انجام  ناگزیر از لغزش .

 خشم نازکدلان از رستم نه برای این ست که با دشنه ی خونریز خود گل سرخی بر پهلوی پسر می کارد ؛ برای این است که « اشا را می شکند »  و بربست های هستی را نادیده می گیرد .

  داستان رستم و سهراب تنها داستانی است که همه ی بازیگران آن از آغاز تا پایان درکار شکستن « اشا»  از یکدیگرپیشی می گیرند ؛ شاید از همین رو است که فردوسی در سر آغاز داستان می گوید :

                          کنون رزم سهراب و رستم شنو                   دگر ها شنیدستی این هم شنو

با زبان رمز بما  می گوید که داستانهای بهمنشی و جوانمردی بسیار شنیدستی ؛  اینک داستان         دژ منشی ها شنو

 

رستم از همان آغاز کار این داستان  همه ی کرد و کارش وارون « اشا» است :

غمی بد دلش ساز نخجیر کرد                      کمر بست و ترکش پر از تیر کرد

                         برفت و برخش اندر آورد پای                        بر انگیخت  آن پیل پیکر ز جای

                        سوی مرز تورانش بنهاد روی                         چو شیر  دژ  آگاه  نخجیر  جوی  

   برای گریز ازغم بیکاری به شکار می رود  ؛ اما نه مانند یک شکارچی  بیدار دل ؛ بلکه : ( چو شیر دژآگاه نخجیر ج